قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4572

تاريخ الفي ( فارسى )

نواحى را تأديب بر اصل نمود و به دهلى مراجعت كرد و مردم دهلى را رخصت داد كه به هرجا كه خواهند بروند شايد كه قحط بر طرف شود . از خليفهء مصر خلعت سلطنت در اين وقت رسيد . سلطان به حرمت تمام درپوشيد و به جهت خليفه پيشكش خوب فرستاد « 1 » . و [ در سال هفتصد و چهل و پنج هجرى ] « 2 » حاكم كرّه ، نظام الملك ، ياغى شد . شهر الله برادر عين الملك [ از اوده لشكر بر سر او آورد ] « 2 » با او جنگ كرد و او را زنده به دست آورد و آن فتنه بر طرف شد . شهاب الدين سلطان « 3 » كه « نصرت خان » خطاب يافته بود در بيدر « 4 » ياغى شد . قتلغ خان او را در قلعهء بيدر محاصره كرد . او امان طلبيده نزد قتلغ خان آمد . وى او را نزد [ 443 الف ] سلطان فرستاد . سلطان به خلاف عادت او را بكشت . و چون كار بر لشكريان سلطان در شهر دهلى تنگ شد ، سلطان ناچار از شهر بيرون آمده از كسله گذشته در كنار گنگ مقام كرد و آن موضع را سركدوارى نام شد و آنجا فى الجمله غلّه ارزان شد و عين الملك و برادران كه حاكم صوبهء اوده و ظفرآباد و آن نواحى بودند ، هشتاد لك تنكه به رسم پيشكش به نظر سلطان درآوردند . سلطان را به خاطر رسيد كه از عين الملك خدمت‌هاى خوب مىآيد و لايق حكومت ديوگيرست ؛ چه ، در آن وقت خبر به سلطان رسيد كه عمال قتلغ خان در خالصجات ديوگير خيانت بسيار كرده‌اند . عين الملك را كسى از اين معنى خبر كرد . چون او در آن ولايت مشقّت بسيار كرده بوده و مردم در آن ولايت تمام مطيع او بودند ، به خاطرش رسيد كه سلطان را غرض از اين آن است كه من را از اين ولايت بيرون برد ؛ چه ، به واسطهء آنكه از ظلم سلطان مردم بسيار به او پناه برده و در اوده « 5 » و آن نواحى بعضى به نوكرى و بعضى به زراعت مشغول بودند و خاطر سلطان را از خود متغير مىداشت ، بنابراين در مقام ياغيگرى شد و لشكر خود و برادران را تا به سه كروهى لشكر سلطان طلبيد و شبى گريخته به ايشان ملحق شد و اسب و فيل و لشكر سلطان كه در اردوى آب گنگ به علفخوارى رفته بودند رانده بود « 6 » .

--> ( 1 ) . منتخب التواريخ ( ص 232 ) : « و در اين سال [ - هفتصد و چهل و سه ] حاجى سعيد مصرى از مصر منشور خلافت و لوا و خلعت و خطاب ناصر المؤمنين از خليفهء عباسى كه مانده بود آورده و سلطان آيين بندى در شهر فرموده با تمام مشايخ و سادات و مقرّبان به استقبال رفت و پياده شده پاى حاجى سعيد دربوسيده در جلو او روان شد . . . و يك گوهر نفيس كه مثل آن در خزينه نبود همراه حاجى برقعى با ديگر تحف و هدايا به مصر فرستاد . » ( 2 ) . تكميل از منتخب التواريخ ( ص 232 ) انجام گرفت . ( 3 ) . ق : شهاب بسلطان . ( 4 ) . هر سه نسخه : بندر . در زمان اورنگ زيب به امپراطورى مغول پيوست . ظروف فلزى بيدرى معروف است . - مصاحب . ( 5 ) . ق : اود ؛ م ، ش : او . ( 6 ) . منتخب التواريخ : « برادر او شهر الله بعضى از فيلان و اسبان پادشاهى را كه براى چرا گذاشته بودند دست‌اندازى كرده بود .